کلید
پلکهایت را به من بده
می خواهم گوشواره ای بسازم
برای زنی کور
که از ندیدن کودکانش گریه میکند
ومن
سه تارم را به تو خواهم داد
که هیزمت باشد
زمستان امسال
آسمان به زمین میرسد..
زمستان رسید
پلک هایت را ندادی
روی خاکستر سه تارم ایستاده ای
خانه خودش را کنار کشید
زنی دیدی
که چشمهایش پیش از خودش مرده بودند
این بار کودکانش گریه کردند
وآنقدر کوچک شدم
که مرا.......
به کلید خانه ات آویختی . . .
+ نوشته شده در چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۱ ساعت 17:13 توسط لیلی
|
من تمنا کردم که تو با من باشی...