|
ما در زمانی زندگی میکنیم که مردمانش عصا از کور میدزدند...
|
کفشهایم کجاست؟ میخواهم بی خبر راهی سفر بشوم
مدتی بی بهار طی بکنم دوسه پاییز دربه در بشوم
خسته ام از تو از خودم از ما، ما ضمیر بعید زندگی ام
دونفر انفجار جمعیت است پس چه بهتر که یک نفر بشوم
یک نفر در غبار سرگردان یک نفر مثل برگ در طوفان
می روم گم شوم برای خودم کم برای تو دردسر بشوم
حرفهای قشنگ پشت سرم آرزوهای مادر و پدرم
حیف خیلی از آن شکسته ترم که عصای غم پدر بشوم
پدرم گفت دوستت دارم پس دعا میکنم پدر نشوی
مادرم بیشتر پشیمان که از خدا خواست من پسر بشوم
داستانی شدم که پایانش مثل یک عصر جمعه دلگیر است
نیستم در حدود حوصله ها پس صلاح است مختصر بشوم
دورها قبر کوچکی دارم بی اتاق و حیاط خلوت نیست
گاه گاهی سری بزن نگذار با تو از این غریبه تر بشوم
مهدی فرجی
مثل فیلم های دهه ی
هفتاد اروپا
دامنی دارم بلند
و دیوانه شدم
بس که تا آمدم عاشق شوم
جنگ
شد!
مهدیه لطیفی

تنهایی
انتظار
پیاده رو
هرچه دارم طول دارند
دیگر عرضی
ندارم
شاعر:همایون حسینیان



اشتباه نکنید
ما در غارها
از سرما
در چنگ درنده ها
از
طاعون
در خون خواهی های قبیله ای
از گرسنگی
بر صلیب
در جنگ های
جهانی
زیر بمباران اتم
از سقوط
در تصادف
نمُردیم!
اصلا همه اش شوخی بود
باید هم سیاه می بود این تاریخ
باید
انسان
جان می کند
جان به لبش می رسید
جان می داد
و هیچ خدایی سر بر نمی
گرداند
تا "عشق" در پرده ی آخر
یک تنه
جهان را به کف زدن وا
دارد!
جگرم می سوزد
که همه اش
واو
به
واو
اجرا شد و ما
همه
اش را زنده زنده
دندان بر جگر گذاشتیم
...
و پرده ها پیش از پرده ی آخر
افتاد!
جمع کنید
تکنولوژی های پیشرفته ی علمی تان را
تجهیزاتِ جدید پزشکی
تان را
سازمان دفاع از حقوق بشر را
...
که ما از رودستی که خورده
ایم
مُرده ایم!
شاعر:مهدیه لطیفی
یک طرف همیشه زخم
یک طرف همیشه تیغ.

شبیه به " معجزه " است
وقتی هر شب بخیر میگذرد
بی آنکه کسی به تو بگوید
" شب بخیر"

تمام میشوم شبی . . .

