اینجا شروع فصل بی رحمــ تنهاییست
ما در زمانی زندگی میکنیم که مردمانش عصا از کور میدزدند...
ما دیر به دنیا آمده ایم
که زود به زود خسته می شویم!

قدیم ها دنیا روی دور ِ تند نبود
قدیم ها می شد عاشق شوی...
خیر نبینی...
سال ها بعد خسته شوی

نه که خیرندیده باشی از همان سر
و چنگ بیندازی به هر سلامی
تا بل خستگی هایت را بتکانی

تناسخ است یا تکامل؟
که در سی سالگی
هزار سال زندگی کرده ایم!؟
.
.
.
مهدیه لطیفی
***************

مردم از دین خروج می کردند
تا تو سمت گنــاه می رفتی
شهر بی آبرو به هم می ریخت
در خیابان که راه می رفتی

علیرضا آذر
**************

کسی به در کوبید

بلند شد
موهایش را مرتب کرد
در را باز کرد

باد بود

برگشت
آشفته مو

"شهاب مقربین"

************

خواستند از عـشـق؛
آغوش و بوسه را حذف کنند
عشق؛
از آغوش و بوسه حذف شد...
"افشین یداللهی"
دوشنبه هفدهم شهریور 1393 -- 9:39 -- لیلی --

از کنارِ هم رَد نمی شویم
فقط
در خلوت هامان چیزی را خاک می کنیم
تا ادامه ای برای رفتن داشته باشیم.
باید با هم تقسیم کنیم
همان یک ذره ای که از ما در جهان مان پیداست
دغدغه هایی که به کار نمی آیند
تا فریاد بزنی:
ایستاده ام یا دویده ام.

آنها که می مانند وُ
آنهایی که می گذرند
فقط خودت خواهی فهمید
تنها ایستاده بودی یا تنها رفته ای.

- سیدمحمد مرکبیان

دوشنبه هفدهم شهریور 1393 -- 9:34 -- لیلی --

سکانس اول :


الو 


سلام ..من امشب ساعت 11 بلیط دارم، دارم میام اصفهان 

من : هر وقت خواستی راه بیوفتی خبرم کن 


او: گفتم که 11 بلیط دارم 

من: باشه ، مواظب خودت باش 


ساعت 11 : نشستی تو اتوبوس ؟

او : آره 


سکانس دوم 


رسیدم 

من : بسلامتی عزیزم 


نمیای اینجا ؟ 

او: تو بیا 


من نمیتونم مامانم نیست به هیچ بهانه ای نمیتونم بیام خونه مامان بزرگ

او: باشه پس من به بهانه سر زدن به مصطفی میام 


منتظرتم


سکانس سوم :


میای بریم بیرون ؟

او : نه 


بیا بریم 

او : قول نمیدم


شنبه بعد از کارم میام اصفهان ، بیا

او: ایشالا


سکانس آخر :


الو ، از کجا تاکسی بگیرم واسه اصفهان 

من: با اتوبوس بیا سرفلکه پیاده شو من هستم بهت میگم


ظهر ساعت 12 میام اصفهان 

او : خدافظ 


ساعت 12:30 : من اصفهانم 

او : * پاسخی دریافت نمیشود *


ساعت 1:06 : اگه نمیای من برم میدون امام ناهار بخورمو بعدش برم خونه 

او : *پاسخی دریافت نمیشود *


ساعت 2:36 : من با ساندویچی در دست جایی سایه پیدا میکنم که بشینم 

او: سلام عزیزم خاک بر سرم کجایی ؟


میدون امامم نیومدی گشنم بود صبح تا حالا هیچی نخورده بودم دیگ طاقت نیوردم ( میدونست ناهار منتظرش بودم)

او:پاسخی دریافت نمیشود


نمیای؟

او: میخام کمک زن دایی کنم خونشو جمع کنه


ساعت 4 : نمیای؟ 

او : نه زشته میخام کمک زن دایی کنم 


من مهم نیستم اون مهمه؟ باشه من میرم به درک ... بای

او: تو پاشو بیا مرگ من 


بیام که بیشتر از این له بشم ( من طبل بی غیرتیه دخترونمو میزدم من غرورمو له کرده بودم )

او : پاسخی دریافت نمیشود


من : زیر درخت، هندزفری با صدای بلند آهنگ ، اشکم سرازیر میشه 


ساعت 5 : من هنوز دارم گریه میکنم زیر همان درخت رو به روی مسجد 


آخرین فرصته نمیای؟ 

او : پاسخی دریافت نمیشود 


راه میوفتم یه یخ در بهشت میخورم آروم بشم 

ساعت 5:30 : خانم تاکسی تاکسی 


هشت هزار تومن تا دروازه شیراز .. بریم 


خانم خانم ... بله 

تاکسی : رسیدیم 


دروازه شیراز : زنگ میزنم 

الو 


فقط میخام بدونم چرا نیومدی؟

او : دوست داشتم


من : خدافظ


خانم تاکسی تاکسی 

من : بریم 


ساعت 7 : خونه


+ بعد از 12 سال انتظار واسه یه قرار ... این بود اون قراری که سالها انتظارشو نکشیده بودم ... 


لطفا لبخند نزنید .. اینجانب مُرده است.


#کات 

 

یکشنبه شانزدهم شهریور 1393 -- 12:11 -- لیلی --

جهان
کاردستی نیمه کاره ی کودکی ست
که همیشه ی خدا
قیچی را به چسب
ترجیح داده است


مهدیه لطیفی

یکشنبه شانزدهم شهریور 1393 -- 12:9 -- لیلی --

این روزها هیچ نداریم...


رفاقت ها : آبکی

عشق ها : بچه بازی

نگاه ها : هرزه

 

یاد کودکی بخیر ....

دوشنبه سیزدهم آبان 1392 -- 17:44 -- لیلی --

گریه ی من میان موهایت

حرکت گچ به روی تخته سیاه 


شک به عشقت پس از هماغوشی

یک سفینه پس از سقوط به ماه


بین ما کیست؟هیچ یا که همه؟!

اسم این چیست؟عشق یا که گناه؟!


سید مهدی موسوی

جمعه پانزدهم شهریور 1392 -- 10:42 -- لیلی --

شَستش را

حواله کرد

به نجات غریق


وَ غرق شد در رویایی که تا زانوهایش نمی رسید


جسدش را که از شعر بیرون کشیدند

هنوز

می خندید.


علی رضا حسینی

دوشنبه بیست و یکم مرداد 1392 -- 18:18 -- لیلی --

زن هرگز نمی رود

تنها از آنچه که هست

دست می کشد

 


                                              ایلهان برک

                                              ترجمه‌ی سیامک تقی زاده

شنبه دوازدهم مرداد 1392 -- 20:19 -- لیلی --

این اندوه ها
این اندوه های لاکردار
پا ندارند
برای رفتن
دست ندارند
برای برداشتن از سرها
سر اما دارند
برای درآوردن ار چشم ها
!

...
با خدا باید بنشینیم دو تایی
دور میزی ترجیحا گرد
متقاعدش کنم که تنهایی چقدر درد بزرگی ست
تا لبخند بزرگی شاید
بر صورتِ گرد ِ زمین نقاشی کند
.
.
.
مهدیه لطیفی

سه شنبه هشتم مرداد 1392 -- 15:22 -- لیلی --

خداحافظی بوق و کرنا نمی خواهد
خداحافظی دلیل
بحث
یادگاری
بوسه
نفرین
گریه
...
خداحافظی واژه نمی خواهد

خداحافظی یعنی
در را باز کنی
و چنان کم شوی از این هیاهو
که شک کنند
به آنچه به چشم دیده اند
به خاطره هایشان
و سوال برشان دارد
که به خوابی دیده اند تو را تنها!؟
یا توی سکانسی از فیلمی فراموش شده!؟

خداحافظی یعنی
زمان را به دقیقه ای پیش از ابتدای آشنایی ببری
و دستِ آشنایی ات را پیش از دراز کردن
در جیب هایت فرو کنی
و رد شوی از کنار این سلام خانمان سوز

خداحافظی
خداحافظی کردن نمی خواهد

مهدیه لطیفی

جمعه چهارم مرداد 1392 -- 10:53 -- لیلی --